وصيت
هميشه با نام او آغاز میکنم و هميشه او را در وجودم گم ميکنم . ولي خاهد آمد روزي که با او ابدي زندگي کنم .
امشب هواي حيات در سر نيست .ميلي در وجودم بيداد ميکند . هستي اي مرا به خود ميخاند . امشب هواي پر کشيدن به سرم آمده است و ميلي به من ميگويد : ديگر بس است ، بيا برو و دگرهيچ وقت باز نگرد.
بی توجه ميشوم . وجودم را استحمام میدهم .آمدم تا چشم بر هم نهم ، اما باز ميلي مرا به خود خاند . فهميدم آري مثل آنکه ديگر بايد رفت . وجودم ارزش ماندن ندارد . نه کسی را به عشق مبتلا کردم و نه کسی مرا به خود مبتلا . آري کسی را هيچ ندادم ،زيرا خود هيچ بودم و با هيچ زندگي کردم . حيات تهي برايم معنا ندارد و بايد رفت تا شايد چيزي پيدا کنم . ميروم و دار فاني را پشت سر ميگذارم و دگر هيچ وقت باز نخاهم گشت . زندگي زيبا و تهي را براي خود تمام شده ميبينم و بايد بروم .
همه را وداع ميکنم . آنان که با من بودند و گويا هيچ نبودند و آنان که با من نبودند ولي با من زندگي کردند و آنان که بودن و نبودنشان برايم تنهايي بود و آنان که زندگيشان و عشقشان با من بود . همه را ، همه را وداع ميکنم .
آري در طلب عشق بايد شتافت و لحظه ای درنگ انسان را به دور ترين نقطه خواهد کشاند و از مرکزيت عشق دور خواهد کرد . بايد بروم و اين دنيا جاي ماندن نيست . دنيا گذر گاهي ست که همگان با اوج سرعت از آن رد ميشوند و حتي لحظه اي نيز نخاهند ماند . وبدي ها و خوبي ها هم خواهند رفت و تنها بعد از اندکي از رفتن گرد و خاکشان به هوا بر ميخيزد و دوباره بر زمين خواهد نشست .
آري من ميروم با کوله باري از اندوه و غم که چرا در اين دنيا هيچ بودم و تهي و منفعتي رابراي ديگران نتوانستم بگذارم . من ميروم تنهای تنها هم ميروم و هر چه را در اينجاست ميگذارم .
و اين نهايت بودن است و نهايت زندگي و رسم روزگار نيز همين است که بايد رفت و اين يک جبر و پايان الهي است .اما کاش برای رفتن آماده بودم. نمیگویم که به این زندگی و دنیا عادت کرده ام ، نه ، برای رفتن هیچ توشه و باری ندارم و این برای رفتن مانع تراشی نمیکند . عاقبت من نیز اینگونه شد که در نهایت ابهام و بی کسی آرزوی رفتن را بدوش بکشم و از ترس پایان راه هم به خود هیچ بیمی و هراسی به دل راه ندهم و این باز نهایت گشتاخیست . هرچند میگویند اگر ماندن آدمی را واماندگی میکشاند ، چاره ای نمیماند مگر رفتن !! پس من نیز میروم ت در ایستگاهی دیگر به ثمرات اعمالم برسم و نیک میدانم که اتش قهر خداوندی پرتو افشان خاهم شد و تمام زندگی بیهوده و عاری از خود باوری ام را در مقابل چشمان من به داوری میگذارند .
و این یعنی نهایت شب بودن زندگی من
+ نوشته شده توسط روزگار در دوشنبه سوم بهمن 1384 و ساعت
4:22 AM |