تبليغاتX
اندیشه های تلخ و تاریک یک ذهن گمشده

 

اشک  ها

قلبم درد ميگيرد...

      يک حرف در گلويم گير کرده

            با چشمهاي درشتت نگاهم ميکني

                                        و من باز خيره به تو

                                              يک نگاه پر از التماس

        و دلم ميخاهد همه ی حرفها را بزنم

                   لبهايم بالا مي آيد

                        اشک در چشمها جمع شده

                              پاهايم را محکمتر بقل ميکنم

                                                                  و    . . . .

                             اشک ها بي اجازه چشمان تنهايم را ترک ميکنند

 

+ نوشته شده توسط روزگار در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 1:49 PM |

باهم بيا يم دعا كنيم

خدامونو صدا كنيم

با هم بيام دعا كنيم

خدامونو صدا كنيم

كه آسمون بباره

فراووني بياره

ازش بخايم برامون

سنگ تموم بزاره

راههای  بسته وا شه

هيچ كس غريب نباشه

صورت و شكل هيچ كس

مردم فريب نباشه

شفا بده مريضو

خط بزنه ستيزو

رو هیچ ديوار و بومي

نخونه جغد شومي

دعا كنيم رها شن

اونا كه توي بندن

اصلا نباشه ناهل

زندونا رو ببندن

 

خودش ميدونه داره

هركس یه آرزويي

اين باشه آرزومون

نريزه آبرويي

 

سياه و سفيد يه رنگ بشه

زشتي هامون بی رنگ بشه

کویرا آباد بشن

اسيرا آزاد بشن

 

خودشم ميدونه داره

هر كس یه آابرويي

اين باشه آرزومون

نريزه آبرويي

نريزه  آبرويي

نريزه آبرويي

+ نوشته شده توسط روزگار در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:26 PM |

لولوی تنهایی من بیا

جای تو در تاریکی ذهنم خالی ست

      

+ نوشته شده توسط روزگار در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 11:22 AM |

من دلم میخواهد

     بارانی باشم تا ببارم

             هر دومان خیس شویم

                              خیسِ خیس

                  شاید تو اینقدر خشک نباشی

 

+ نوشته شده توسط روزگار در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 11:54 AM |

لذت ته نشین شده در عمق تاریکی

خیلی دنبالش میگردم . هر جا که فکرش رو بکنی . نمیدونم چرا از من فرار می کنه. این روزا   روزای خوبیه و من هم باید حتما پیداش کنم . . . نمیدونم . . . وای خدا .. بگو کجا گذاشتمش ؟ .. چرا اینجوری شده ؟ . . کو ؟. .  کو ؟ . . کو ؟ . . .  باید پیداش کنم این حس گمشده رو . . خیلی دنبالش میگردم . هر جا که فکرش رو بکنی . نمیدونم چرا از من فرار میکنه . این روزا خیلی بهش احتیاج دارم . . . باید حتما پیداش کنم . . باید این احساس لذت رو پیدا کنم

+ نوشته شده توسط روزگار در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 8:1 PM |

و من تنهاي تنها

دراين خانه ي زندگي

و تو

چقدر زيباست انتظارت

پنجره ي اين خانه است

+ نوشته شده توسط روزگار در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 9:38 PM |

سلامی دوباره

        به همه ی

              بلندی ها و چشمها

گذشت و گذشت و من نيامدم و اين انتظار مرا هم به سوی ديار دل کشاند تا  تنهايی وجود را فراموش کنم و در هياهوی زمانه و سيل کارهای ديگرانخواهی زندگی کنم و از دوستان و بهترين ياران هم يادی نکنم .

ديريست در حسرت تنهايی مانده بودم و هيچ مجالی نبود . اما اکنون زمان آخر ترم و امتحانات  هميشه ما انسانهای شب امتحانی کمی بيشتر به ياد خودمان می افتيم . ياد تنهايي هامان . خدا کند اين بار برايم هميشگی باشد .

من آمدم تا بمانم و تا آنجا که حوصله اش باشد برای خودم و دوستان بنويسم و بگويم و بخانم و نيک مييدانم که شايد اندکی سخت باشد در اين زمانه ازدياد کار ، ولی توانم بر آن خواهد شد که ايستادن را در اينجا تجربه کنم .

به اميد هميشه

 

 

+ نوشته شده توسط روزگار در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 9:10 PM |

چقدر زود دير مي شود

 

 

برای ديدن بهار لحظه ها مرا همراه خود کرده بود و بسوی طراوتی ماندگار و ابدی مي کشانيد ... به هر طراوتی که می رسيد سرعت گامهايش تغييری نميکرد و باز همچنان پيش ميرفت ... و آنقدر گذشت و گذشت و طراوتها و بهارها در پس هم آمدند و رفتند که اکنون بار ديگر بهاری ديگر خود را نمايان کرد و هيچ نمی توان گفت جز  اينکه تو نيز ای بهار ميگذری و نميشود دل به شادابی و طراوت تو خوش کرد ...و کاش آرزويي را که همراه اين لحظه ها ميکرديم و در آغاز هر بهار زمزمه لبانمان بود، روزی به حقيقت ميرسيد و تحولی در حال ما ميشد ... و ای بهار چون تو از پس فصلی مي آيي خشک و مرده که آمدن تو ، آن را شادابی و زندگی می بخشد وـ اين بهترين احوال برای طبيعت است  ـ کاش ما هم  از اين تاريکی  رها ميشديم و نهايت شب را ميديديم که آغاز فصلی نو و صبحی سپيد است ... اين شايد بهترين احوال برای دل و ذهن و روزگار ما باشد ...

و تو ای بهار زمزمه کن که کاش هميشگی بودی و جاودان و ما هيچگاه رفتن و تغيير تو را نمي ديديم تا هميشه به نو بودن و آغاز و تولد  و دعا و تغيير از بد ترين به بهترين با نديشيم و لحظه ها ما را همراه خود به گورستان تاريک زمانه نمي برد و شايد اين رسم روزگار است که هميشه ذهنی در درون اين تاريکی راه خود را گم کند و ما تلخی اش را تحمل کنيم....

+ نوشته شده توسط روزگار در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 9:59 PM |
سلام .  . . . . . . . . . .

 

شرمندگی دیگه از من هم دوری میکنه و میگه روی من رو هم سیفید کردی ...

از اینکه این همه مدت نیومدم ببخشید

زندگی اجازه حضور رو به من نداد ...ولی قول میدم حتما برای خاطر دل خودم هم شده مطالب

رو بزارم

راستش زیاد نوشتم و حوصله تایپ کردن نیست ..... اما همیشه سر میزنم و محبتای شما رو

امید رفتن قرار میدم . . . . . . . . . .. ..

+ نوشته شده توسط روزگار در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 و ساعت 9:43 PM |

 

یزید و حسین

 

 

براستی اگر این داستان را نویسنده ای بزرگ و آگاه  یا کارگردانی هنر مند و زبر دست به نیروی فرهنگ و خیال و اعجاز و هنر خویش خلق کرده بود اثری جاوید و حیرت آور بود که باید بر خالق آن آفرین گفت .

و اکنون که میبینیم این یک رویداد تاریخی ست و شخصیتهای آن در عالم واقعیت حتی در زمان و زمینی مشخص و شناخته شده وجود حقیقی داشته اند و خالق آن دست توانای تقدیر بوده است و باید بر او به عنوان " احسن الخالقین " تبریک گفت .

آری تقدیر گاه در شگفت افرینی های معجزه آسای خویش زیبای ی و ذوق بسیاری نشان می دهد

 

+ نوشته شده توسط روزگار در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 12:59 PM |

خدایا

به ما نيکي ها ده

           چه خاسته باشيمشان و چه نه

و بدي ها را از ما دور کن

                            حتی اگر خود آنرا بخواهيم

بزرگترین خاسته از خدا

+ نوشته شده توسط روزگار در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت 5:24 AM |

 

این را برای تو میگویم    

پرده ذهنم را کنا رمیزنم و به ابهامات درون آن نظاره میکنم و تو سردمدار مبهمترین واقعه زندگی من بودی . چرایش را نمیدانم ولی میدانم که  تو روزی با من بودی و مرا دوست میداشتی وبرایم حرف و حدیث بسیار میراندی و من تو را از اشعار و احساسات خود لبریز مینمودم و تو را تا  بی نهایت آسمان  دوست داشتم و ما با هم معاشقه میکردیم و یکدیگر را دوست داشتیم و عهد کرده بودیم که تا آسمان بر سر ماست  و زمین زیر پاهایمان ، یکدیگر را برای یکدیگر بخاهیم و تماما در کنار هم باشیم .

اما نمیدانم کدامین باد و طوفان پیوند ابدیمان را گسست و ما را از یکدیگر دور ساخت و نمیدانم کدام اقیانوس ابر در کنارمان پهلو گرفت و ما را از یکدیگر ناپدید کرد و نمیدانم کدام رعد بر سرمان فریاد بر آورد که حتی توان شنیدن آوازها و صدا های یکدیگر را نداریم .

آری در آن زمان نفسهامان با هم بود و در یک مسیر و صدای آن همراه هم  تا افق روانه .

اما ، اکنون چه کسی میتواند باور کند که این همه دوستی و محبت و عشق و پیمان به یکباره از میان رفت و نه تو ، و نه من دیگر به یاد هم ، هم نمیخابیم و آنچنان از صحنه بازی زندگی کنار گذاشته شدیم که انگار هیچگاه نه من بودم و نه تو و این عدم وجود ( یعنی عشق ) ، و این عدم وجود را برای تو به میراث گماریده ام . ولی هیچگاه برنخاهی گشت و من نیز هیچگاه به دنبال تو نخاهم بود .

این بازی و رسم سرنوشت و دست تقدیر است که این گونه ما را از هم جدا و راهی سرای نیستی کرد !!!!!!!

+ نوشته شده توسط روزگار در دوشنبه سوم بهمن 1384 و ساعت 10:48 PM |

 

 

وصيت

 

هميشه با نام او آغاز میکنم و هميشه او را در وجودم گم ميکنم . ولي خاهد آمد روزي که با او ابدي زندگي کنم .

امشب هواي حيات در سر نيست .ميلي در وجودم بيداد ميکند . هستي اي مرا به خود ميخاند . امشب هواي پر کشيدن به سرم آمده است و ميلي به من ميگويد : ديگر بس است ، بيا برو  و دگرهيچ وقت باز نگرد.

بی توجه ميشوم . وجودم را  استحمام میدهم .آمدم تا چشم بر هم نهم ، اما باز ميلي مرا به خود خاند . فهميدم آري مثل آنکه ديگر بايد رفت . وجودم ارزش ماندن ندارد . نه کسی را به عشق مبتلا کردم و نه کسی مرا به خود مبتلا . آري کسی را هيچ ندادم ،زيرا خود هيچ بودم و با هيچ زندگي کردم . حيات تهي برايم معنا ندارد و بايد رفت تا شايد چيزي پيدا کنم  . ميروم و دار فاني را پشت سر ميگذارم و دگر هيچ وقت باز نخاهم گشت . زندگي زيبا و تهي را براي خود تمام شده ميبينم و بايد بروم .

همه را وداع ميکنم . آنان که با من بودند و گويا هيچ نبودند و آنان که با من نبودند ولي با من  زندگي کردند  و آنان که بودن و نبودنشان برايم تنهايي بود و آنان که زندگيشان و عشقشان با من بود . همه را ، همه را وداع ميکنم .

آري در طلب عشق بايد شتافت و لحظه ای درنگ انسان را به دور ترين نقطه خواهد کشاند و از مرکزيت عشق دور خواهد کرد . بايد بروم و اين دنيا جاي ماندن نيست . دنيا  گذر گاهي ست که همگان با اوج سرعت از آن رد ميشوند و حتي لحظه اي نيز نخاهند ماند . وبدي ها و خوبي ها هم خواهند رفت و تنها بعد از اندکي از رفتن گرد و خاکشان  به هوا بر ميخيزد و دوباره بر زمين خواهد نشست .

آري من ميروم با کوله باري از اندوه و غم که چرا در اين دنيا هيچ بودم و تهي و منفعتي رابراي ديگران نتوانستم بگذارم . من ميروم تنهای تنها هم ميروم و هر چه را در اينجاست ميگذارم .

و اين نهايت بودن است و نهايت زندگي و رسم روزگار نيز همين است که بايد رفت و اين يک جبر و پايان الهي است .اما کاش برای رفتن آماده بودم. نمیگویم که به این زندگی و دنیا عادت کرده ام ، نه ، برای رفتن هیچ توشه و باری ندارم و این برای رفتن مانع تراشی نمیکند . عاقبت من نیز اینگونه شد که در نهایت ابهام و بی کسی آرزوی رفتن را بدوش بکشم و از ترس پایان راه هم به خود هیچ بیمی و هراسی به دل راه ندهم و این باز نهایت گشتاخیست . هرچند میگویند اگر ماندن آدمی را واماندگی میکشاند ، چاره ای نمیماند مگر رفتن !! پس من نیز میروم ت در ایستگاهی دیگر به ثمرات اعمالم برسم و نیک میدانم که اتش قهر خداوندی پرتو افشان خاهم شد و تمام زندگی بیهوده و عاری از خود باوری ام را در مقابل چشمان من به داوری میگذارند .

و این یعنی نهایت شب بودن زندگی من

 

 

 

 

 

          

 

 

 

                                                                                         

+ نوشته شده توسط روزگار در دوشنبه سوم بهمن 1384 و ساعت 4:22 AM |

 

 

 


روی تابوت شبهای تاريک

 

 

 مي خندد تا  انتهای صبح

 

 

روزگاری در شب حرف ها مي راندی

از دل تاريکت                           

        تا صبح براي من

                  نغمه ها مي خواندي

روزگاری در شب

                در کنار حوض مي نشستی

                   ماهيان را در آب

                                               پر خروش ، شاداب ميکردی

   روزگاری با من

           تنها درون باغ

                 گام بر ميداشتی

   برگ سبز زير پايت را هر دم

         بالای لبان سرخت

                 زير آن بيني مي گذاشتي

                           و عطرش را با آه براي من

                                                    زيبا مي انگاشتي

++++++++++++++++++++++++++++++

 اين روزها اما

           هر شب حرف ها ميخوانم

از دل نا پيدا

       تا شبی ديگر برای تو اشکها مي رانم

اين روزها هر شب

                  در کنار حوض مي نشينم

                                                ماهيان را بر آب

                                     مرده مي بينم

اين روزها بي تو

           تنها درون باغ

                    گام بر مي دارم

         برگ زرد و خشک زير پايم را  هر دم

                 لای انگشتان سرد خويش

                                              در درون مشت ميگذارم

                                      و صداي خرد شدنش را با آه براي تو

                      پليد و زشت مي انگارم

 

  روزگاري فردا

          اشک

         روی تابوت شبهای تاريک مي خندد

                                                              تا  انتهای صبح

       جلوه اش  را با تو

                      کاش مي ديدم

                          

                                                 شعر : ج . صدر  << روزگار غريب >>

 

+ نوشته شده توسط روزگار در دوشنبه سوم بهمن 1384 و ساعت 3:17 AM |

و اما شب

و اما شب که گفته اند در ظلمت خود نوری دارد که تنها برای اهل شب میدرخشد و من به  دنبال آن نورم . میخواهم در این ظلمت پرواز کنم ، اما چه کنم که شکسته بال و پرم . میخاهم بخوانم اما کسی نیست که به فریادهایم گوش سپرد . میخواهم در تاریکی شب فریادبزنم و ستارگان را به سفینه زمین فرا خوانم که بیایید که شاید شما شنونده ای برای سخنانم باشید . اما چه انتظار ؟!!!

فریادی بغض گلویم شده بغضی که دیری است از آتش دل سرچشمه گرفته . گلویی که زماني ست تنهای تنها با خود بود و انگار صدایش برای خود . و کسی نداشت . در اطرافش تضاد بود وناهمگنی . اما او تنهای تنها با خود بود و با خود و گویا من النفس الی النفس رفته باشد . کسی صدایش را نمیشنود و او نیز صدای کسی را نمیشنود . تنها محرم راز او شب است و آسمان شب و میز او وقلم او و آن دستان خسته و چشمان خیس و آن دل پر التهاب و آن ذهن یخ بسته و پریشان و گمشده . وهر لحظه به وادیی میرود و لحظهای دیگر به سرایی دیگر و حال این دل کسی نمیداند به غیر خود دل .اومینالد اما برای خودش . او خون گریه میکند اما به یاد آن اشکهای یتیم بچگانی که کسی را ندارند تا به نجواهایشان گوش کند و تنها و تنها سر به بالیین مینهند و با خود و خدای خود گفتمان میکنند و در اندیشه منجمد خودشان سیر میکنند تا نوری بتابد و آن یخ ها را آب کند.

 و ما تا میتوانیم با سر خویش آگاه باشیم .

که آری در دنیا امروز مابرای خودیم و کسی به فکر ما نیست هر کس برای خود است .هرچند که کسی به فکرش نیست .

اما من برای خودم هستم ولی فکرم برا دوستان و افراد و انسانها و بشر و انسانیت بشر به التهاب است ولی امان از دل وذهن وگم شدن و بی وفایی یاران

 

+ نوشته شده توسط روزگار در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت 3:58 AM |